شرایط

روز سردی بود؛ تنها شاید در آفتاب اندکی گرما را حس می کردی!

صندلی فلزی را که سال ها از عمرش می گذشت و تقریبا بیشتر جاهای آن زنگ زده بود از انباری بیرون آورد!

و با دقت مشغول رنگ زدن شد! شاید رنگ سفید زدن بر پیکر آن صندلی تنها و رها شده, به او حس خوبی می داد!


عصر که شد به حیاط آمد و آرام به گوشه ی صندلی دست زد تا ببیند رنگ خشک شده یا نه؟ با تعجب گفت: هنوز خشک نشده!

دخترک با شگفتی به پدر نگاهی کرد و گفت: فراموش کردید صندلی را در آفتاب بگذارید! در این سرما چطور توقع دارید به این زودی خشک شود؟


صدا و نگاه زیبای او پس از گذشت چندین سال هنوز در خاطرم هست!

خوب که فکر می کنم می بینم توقعات ما گاهی معقول نیست! شرایط چیزی را به وجود نمی آوریم و اما انتظار داریم همه چیز خوب پیش رود!

نظرات 1 + ارسال نظر
فرزان چهارشنبه 1 بهمن 1393 ساعت 07:16 ب.ظ

سلام رفیق شفیقم.مثل خودت عالی بود.از این به بعد باید خیلی صبور باشی.چون قرارهوطاقتت رو طاق کنم.و هر روز بیام تو وبلاگت.

سلام عزیز دل
بودن و آمدنت برایم افتخار بزرگی ست
خبر خوبی بود

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد